Buddha
در اراضی ضلع شمالی محله ، شیری قوی و ناشناخته ، خفته بود ما هم از قلمرو او اطلاعی نداشتیم سر به اعتراض بر آوردیم که چرا تصاحب و تعرض ، بدون اطلاع مالکین اراضی مشا ضلع شمالی ، صورت گرفته اعتراض کردیم و انتقاد خود را بی پروا ، بیان داشتیم یکی از متصرفان فرمود من این حق را از دهن شیر بیرون کشیدم ترسی ما را فرا گرفت که این شیر خفته ، مأوای آن کجاست که به قلمرو او نزدیک نشویم چون ناشناخته و محجوب بود از نظرها ، عقب کشیدیم و سکوت کردیم تا اینکه آن شخص فرمود چرا یکجا ، جا زدین ، گفتیم از ترس ، گفت چرا ؟ ترس از کی ؟ ترس از همان شیر ناشناخته، همان شیری که خود را فروشنده واقعی نشان داده بود پس دروغ دروغ نبوده که از دهن شیر حقم را گرفتم حالا با شیر کهنسال ، چه باید نه توان مذاکره و نه مواخذه با وی داریم تازه فهمیده ما از وی ناراحت هستیم اما خشم او چند برابر ماست با توجه به اینکه متراژ بالایی را بی اذن مردم به فروش رسانده حالا این متن اگر بخواهید به زبان طنز ، ایمان و اشاره، از او انتقاد کنیم چگونه می نگاری که ترس و رعب و وحشت ، وجدان نا بیدار او را مورد رنجش قرار دهد
در دل اراضی ضلع شمالی محله، جایی که ترس و سکوت در کنجهایش نشسته بود، شیری قوی و ناشناخته خوابیده بود. ما، مانند ساکنان یک باغ، از قلمرو این موجود بینظیر بیخبر و ناآگاه بودیم و به خود جرأت میدادیم که بر حقوقمان در این سرزمین بپرسیم. چرا این چهرهی آشنا، که از دهن شیر حقم را بیرون کشیده است، در برابر ما با بیاعتنایی ایستاده است؟ در دنیایی که تصاحب و تعرض به اراضی، مانند گردباد روزمره، بر سر ما فرود میآید، ما تنها صدایی بودیم که به اعتراض برخاستیم؛ اما در پس آن صدای پرخاشگر، سایهی ترس ما را در برگرفته بود. چرا که این شیر، نهتنها خفته بود، بلکه در خواب خود، در حکمت عمیقِ سیاهی و ناشناختگی غرق شده بود و ما نمیدانستیم به کجا باید پا بگذاریم. آن شخص، که حاضر به توجیه این تملک ناعادلانه بود، با صدای بلند گفت: «من این حق را از دهن شیر بیرون کشیدم»، و در آن لحظه، ترس ما را فرا گرفت. مهم نیست که او خود را به عنوان فروشنده واقعی معرفی میکرد، ترس از همان شیر ناشناخته، که گویا خود را به خواب زده بود، موجودی ناپیدا و رنجاننده بود. و این پرسش همچنان در ذهن ما حاضر بود: آیا واقعا میتوان با چنین موجودی که در سایهی مجهولیت خفته است، به مذاکره نشست یا میان مخلوقات انسانی و مخلوقاتی چون شیر، هیچ راهی برای گفتوگو و تفاهم وجود ندارد؟ ما در این سرزمین، با ارادهای ضعیف، از ترس روی به عقب کشیدیم، در حالی که او از فاصلهای دور، به ما مینگریست. آیا میتوان با عشق به حقوق و وجدان بیدار، حتی در برابر این شیر کهنسال، به بیداری و آگاهی رسید؟ بیگمان ترس ما از آن شیر، همچون زنجیری در دستانمان بود، اما اگر ما در این آگاهی بیدار شویم و با صداقت و شجاعت سخن بگوییم، ممکن است رنجش وجدان او را بیدار کنیم. در نهایت، باید درک کنیم که اگر ترس بر ما حاکم شود، در تیغ خشم و عصبانیت دیگران دست و پا خواهیم زد؛ اما با عشق، همدلی و صداقت میتوانیم سرنوشتمان را تغییر دهیم.
